عشق وخاطرات نبودن تو..

این دو فرد عاشق یه چند سالی بود که با هم دوست بودنند و خیلی هم دیگرو دوست داشتند اینا خیلی کم همدیگرو می دیدند چون مادر پدر دختره خیلی بهش گیر می دادند و خیلی بهش حساس بودند و نمیذاشتند زیاد بره بیرون . یک روز پدر دختره می فهمه که دخترش (ساناز) دوست پسر داره و گوشیشو ازش می گیره یه چند روزی هم از خونه نمی زاره بره بیرون . دوست پسرساناز (کیارش) می بینه که گوشی ساناز چند روزیه که خاموشه و خبری ازش نیست کیارش دیونه می شه نمی دونه چی کار کنه بعد به ذهنش می زنه ومیگه برم جلوی مدرسه شاید بتونم ببینمش ودلیل رو ازش بپرسم ولی هر وقت می رفت جلوی مدرسه می دید که ساناز زودتر زنگشون خرده و پدرش اومده دنبالش رفته تا یه روزی زودتر میره و می بینه ساناز جلوی در مدرسه وایستاده و منتظر باباشه میره نزدیک که باهاش صحبت کنه از این طرف شانس بد پسره بابای دختره می یاد و ساناز سوار ماشین میشه و میره کیارش تا یک ماه نتونست ببینتش تا یک روز ساناز کلاس تقویتی تو مدرسه داشت که کیارش رفت دید که ساناز با دوستاش داره میره ساندویچی وبرای ناهارشون ساندویچ بگیرن وقتی که ساناز وارد ساندویچی شد کیارش هم رفت تو ساناز وقتی کیارشو دید زبونش بند اومد وجریان رو واسه کیارش تعریف کرد و گفت:


ادامه مطلب
نوشته شده در 92/12/09ساعت 15 توسط ḨẵṂịḌ| |

 

اگر فـرهـاد باشـی همـه چیـز شیـریـن می شـود

زندگــــی “باغــی” است که با عشــق “باقــی” است “مشغــول دل” باش نـه “دل مشغــول” بیشتــر “غصـه های مـا” از “قصـه های خیالـی” ماست پس بدان … “اگر فـرهـاد باشـی همـه چیـز شیـریـن می شـود”

 

 

 

نوشته شده در 92/11/19ساعت 14 توسط ḨẵṂịḌ| |


در سرزمين قلبم خانه اي ساختم که پنجره هايش هيچ گاه از ديدنت خسته نمي شدند ، در اين خانه هميشه خاطراتم را مرور مي کنم ، اگر چه ازت دور شدم ولي حرف هاي گرمت آرامش بخش دل پر از غم من است.عشق من نام تو هميشه در ذهنم و ياد تو هميشه در قلبم جاريست..
فقط تقدیم به نفسم

در ثانیه های بودنت می مانم / در فصل شکست خوردنت می مانم / یک سال نه ده سال چه فرقی دارد ؟ / تا لحظه ی دل سپردنت می مانم..



تو رفتی و تنها چند خاطره که هیچگاه نمی توانم فراموش کنم بر جا

گذاشتی…

خاطره هایی که یاد آن این دل عاشقم را می سوزاند….

دلم بدجور برای تو تنگ است دلیل بودنم….



نمیدانم از دلتنگی عاشقترم یا از عاشقی دلتنگ تر

فقط میدانم در آغوش منی

بی آنکه باشی

و رفتی بی آنکه نباشی



تمام خنده هایم را نذر کرده ام

تا تو همان باشی که صبح یکی از روزهای خدا

عطر دستهایت

دلتنگی ام را به باد می سپارد



روزهای خوب باهم بودنمان گذشت

دلم تنگ است برای آن لحظه های شیرین با هم بودنمان !

دلم برای گرفتن آن دستان مهربانت ، بوسه بر روی گونه زیبایت تنگ شده است…

کاش دوباره آن روزهای شیرین عاشقی مان تکرار می شد




مـטּ تنهآ کمـﮯ مُتفآوتـم وقتـﮯ تمام دردهاﮮ دنیا

روﮮ شانـﮧهآﮮ دخترانـﮧاَم کوه مـﮯشود . . .

و من به پهناﮮ تمام کوه پایه ها

لبخنـــــد مـﮯزنم !!!


نوشته شده در 92/03/29ساعت 13 توسط ḨẵṂịḌ| |




نوشته شده در 92/03/29ساعت 13 توسط ḨẵṂịḌ| |

 دوازدهمين پيشواي معصوم (ع)، حضرت حجة بن الحسن المهدي امام زمان (عج)، در نيمه شعبان سال 255 هجري در شهر سامّراء ديده به جهان گشود. او همنام پيامبر اسلام(ص) و هم كنيه آن حضرت (ابوالقاسم) است. پدر بزرگوارش، پيشواي يازدهم، حضرت امام حسن عسكري ع و مادرش بانوي گرامي، «نرجس» است كه به نام ريحانه، سوسن، صفيل نيز از او ياد شده است. نرجس خاتون از نظر فضيلت و معنويت تا آن حد والا بود كه «حكيم» خواهر امام هادي ع كه خود ازبانوان عاليقدر خاندان امامت بود، او را سر آمد و سرور خاندان خويش و خود را خدمتگزار او ميناميد.

امام زمان (عليه السلام) در چه شرايطي و چگونه متولد شدند؟
شرايط زمان تولد امام زمان (عليه السلام) شرايط عادي نبود، زيرا طبق روايات منقول از پيامبر اسلام (صلي الله عليه وآله وسلم) مهدي آل محمد (عليه السلام)ـ آن كه ستمگران را نابود و زمين را پر از عدل و داد مي كند ـ فرزند امام حسن عسكري (عليه السلام) است. از اين رو دستگاه خلافت عباسي امام حسن عسكري (عليه السلام) را در شهر سامرا تحت نظر داشت، و منتظر بود تا اگر فرزندي از ايشان به دنيا آيد، او را بكشد، همان گونه كه فرعون، در كمين بود تا اگر حضرت موسي (عليه السلام) به دنيا آيد، او را به قتل برساند. در اين شرايط خفقان و غير عادي، حضرت مهدي (عليه السلام) مخفيانه به دنيا آمدند.

جريان تولد حضرت را حكيمه خاتون، دختر امام جواد (عليه السلام) و عمه ي امام حسن عسكري (عليه السلام) اين گونه بازگو كرده است: «ابو محمد امام حسن عسكري (عليه السلام)شخصي را دنبال من فرستاد كه امشب ـ شب نيمه ي شعبان ـ براي افطار نزد ما بيا، زيرا خداوند امشب حجتش را آشكار مي كند. پرسيدم اين مولود از چه كسي است؟ حضرت فرمود: از نرجس خاتون. عرض كردم: من در نرجس خاتون آثار بارداري نمي بينم حضرت فرمود: موضوع همين است كه گفتم.

من در حالي كه نشسته بودم، نرجس آمد و كفش مرا از پايم بيرون آورد و فرمود: بانوي من حالتان چطور است؟ گفتم: تو بانوي من و خانواده ام هستي. او از سخن من تعجب كرد و ناراحت شد و فرمود: اين چه سخني است؟ گفتم: خداوند در اين شب به تو فرزندي عطا مي كند كه سرور و آقاي دنيا و آخرت خواهد شد. نرجس خاتون از اين سخن من خجالت كشيد.

بعد از افطار و نماز عشا به بستر رفتم. چون پاسي از نيمه ي شب گذشت، برخاستم و نماز شب را به جا آوردم، بعداز تعقيب نماز به خواب رفتم و دوباره بيدار شدم. در اين هنگام، نرجس نيز بيدار شد و نماز شب را به جا آورد. سپس از اتاق بيرون رفتم، تا از طلوع فجر باخبر شوم; ديدم فجر اول طلوع كرده و نرجس در خواب است. در اين حال، به ذهنم خطور كرد كه چرا حجت خدا آشكار نشد؟! نزديك بود شكي در دلم ايجاد شود كه ناگهان حضرت امام حسن عسكري (عليه السلام) از اتاق مجاور صدا زدند: اي عمه! شتاب مكن كه موعود نزديك است. من مشغول خواندن سوره «الم سجده» و «يس» شدم. در اين هنگام ناگهان نرجس خاتون با ناراحتي از خواب بيدار شد. من او را به سينه چسباندم و نام خدا را بر زبان جاري كردم. امام حسن عسكري (عليه السلام) فرمود: سوره ي قدر را برايش بخوان. آن سوره را خواندم و از نرجس پرسيدم: حالت چطور است؟ گفت: آنچه مولايت فرموده بود ظاهر شد. من دوباره سوره ي قدر را خواندم. كودك نيز در شكم مادر، همراه من سوره ي قدر را خواند كه من ترسيدم. در اين هنگام پرده ي نوري ميان من و او كشيده شد، ناگاه متوجه شدم كودك ولادت يافته است. چون جامه را از روي نرجس برداشتم، آن مولود سر به سجده گذاشته و مشغول ذكر خدا بود. هنگامي كه او را برگرفتم، ديدم پاك و پاكيزه است. در اين موقع حضرت امام حسن عسكري (عليه السلام) صدا زدند: عمه! فرزندم را نزد من بياور. وقتي نوزاد را نزد حضرت بردم، وي را در آغوش گرفت، و بر دست و چشم كودك دست كشيد و در گوش راستش اذان و در گوش چپش اقامه گفت و فرمود: فرزندم! سخن بگو! پس آن طفل گفت:

« اشهد انّ لا اله الا الله و اشهد انّ محمداً رسول الله »
 
پس از آن به امامت اميرالمؤمنين (عليه السلام) و ساير امامان معصوم (عليهم السلام) شهادت داد و چون به نام خود رسيد فرمود:
«
اللهم انجزلي وعدي و اتمم لي امري و ثبت و طأتي واملاء الارض بي عدلا و قسطاً »
 
« پروردگارا! وعده ي مرا قطعي گردان و امر مرا به اتمام رسان، و مرا ثابت قدم بدار، و زمين را به وسيله ي من از عدل و داد پر كن.»

در روايت ديگري آمده است: چون حضرت مهدي (عليه السلام) متولّد شد، نوري از او ساطع گرديد كه به آفاق آسمان پهن شد، و مرغان سفيد را ديدم كه از آسمان به زير مي آمدند و بال هاي خود را بر سر و روي و بدن آن حضرت مي ماليدند و پرواز مي كردند. پس امام حسن عسكري (عليه السلام) مرا آواز داد كه اي عمه! فرزند را برگير و نزد من بياور، چون برگرفتم، او را ختنه كرده و ناف بريده و پاك و پاكيزه يافتم و بر ذراع راستش نوشته شده بود:

«جاء الحق و زهق الباطل ان الباطل كان زهوقاً»

نوشته شده در 92/03/29ساعت 13 توسط ḨẵṂịḌ| |


norouz 1 Haftegy.ir  اشعار زیبای عید نوروز

سعدی شیرازی:

برآمد باد صبح و بوی نوروز
به کام دوستان و بخت پیروز
مبارک بادت این سال و همه سال
همایون بادت این روز و همه روز


ادامه مطلب
نوشته شده در 91/12/27ساعت 23 توسط ḨẵṂịḌ| |


عر های درباره نوروز و بهار
شعری در وصف بهار و نوروز
بر چهره ی گل نسیم نوروز خوش است
بر طرف چمن روی دلفروز خوش است

 

از دی که گذشت هر چه بگویی خوش نیست

خوش باش ومگو ز دی که امروزخوش است

  شعر از خیام




شعر نو در وصف بهار

از فریدون مشیری

باز کن پنجره ها را،که نسیم

روز میلاد اقاقیها را

جشن می گیرد

و بهار

روی هر شاخه،کنار هر برگ

شمع روشن کرده ست.

******

همه چلچله ها برگشتند


وطراوت را فریاد زدند

کوچه یکپارچه آواز شده ست

و درخت گیلاس

هدیه ی جشن اقاقی ها را

گل به دامن کرده ست.

******

باز کن پنجره ها را،ای دوست

هیچ یادت هست

که زمین را عطشی وحشی سوخت؟

برگ ها پژمردند؟

تشنگی با جگر خاک چه کرد؟

******

هیچ یادت هست؟

توی تاریکی شبهای بلند

سیلی سرما با تاک چه کرد؟

با سر و سینه ی گل های سپید

نیمه شب باد غضبناک چه کرد؟

هیچ یادت هست؟

******

حالیا معجزه ی باران را باور کن

و سخاوت را در چشم چمن زار ببین

و محبت را در روحنسیم

که در این کوچه تنگ

با همین دست تهی

روز میلاد اقاقی ها را

جشن می گیرد!

******

خاک جان یافته است

تو چرا سنگ شدی؟

تو چرا این همه دلتنگ شدی؟

باز کن پنجره ها را

و بهاران را

باور کن.

با تشکر از آیدا که این شعر فریدون مشیری را برای وب شاعره ارسال کرده است


برای شنیدن ترانه ای درباره عید روی خط پایین کلیک کنید


دانلود از سرور پریسا موزیک

شعر زیبایی از حافظ شیرازی درباره عید نوروز:


ساقیا آمدن عید مبارک بادت
وان مواعید که کردی مرواد از یادت
در شگفتم که در این مدت ایام فراق
برگرفتی ز حریفان دل و دل می‌دادت
برسان بندگی دختر رز گو به درآی
که دم و همت ما کرد ز بند آزادت
شادی مجلسیان در قدم و مقدم توست
جای غم باد مر آن دل که نخواهد شادت
شکر ایزد که ز تاراج خزان رخنه نیافت
بوستان سمن و سرو و گل و شمشادت
چشم بد دور کز آن تفرقه‌ات بازآورد
طالع نامور و دولت مادرزادت
حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح
ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادتشعر نو در باره بهار از
فریدون مشیری

صدای بوسه باران صدای خنده ی گل صدای کف زدن لحظه ها برای بهار. دوباره معجزه ی آب و آفتاب و زمین شکوه جادوی رنگین کمان فروردین شکوفه و چمن و نور و رنگ و عطر و سرود سپاس و بوسه و لبخند و شادباش و درود دوباره چهره ی نوروز و شادمانی عید دوباره عشق و امید... دوباره چشم و دل ما و چهره های بهار. غم زمانه به پایان نمی رسد، برخیز.. به شوق یک نفس تازه در هوای بهار.شعر درباره نوروز از سعدی شیرازی: برآمد باد صبح و بوی نوروز *********************به کام دوستان و بخت پیروز مبارک بادت این سال و همه سال ***********************همایون بادت این روز و همه روزشعری درباره بهار از حافظ شیرازی: ز کوی یار میآید نسیم باد نوروزی ***********از این باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی به صحرا رو که از دامن غبار غم بیفشانی ***********به گلزار آی کز بلبل غزل گفتن بیاموزیشعری از نظامی گنجوی درباره بهار بهاری داری از وی بر خور امروز ***********************که هر فصلی نخواهد بود نوروز گلی کو ، را نبوید ، آدمی زاد ***********************چو هنگام خزان آید برد ، باد

شعری از فریدون مشیری

نوروز می رسد

فریاد زد چکاوک:
نوروز می رسد
تاکِ برهنه گفت:
- "گرجان به مژده ی تو فشانم روا بود
اما هنوز سرمای بهمنی نشکسته است
وین برف دیر پای انگار تا ابد
بر فرقِ کاج پیرِ خانه نشسته است
آن کاروان شادی و گل
از کدام راه در این هوای سردِ توان سوز می رسد."

بید کهن به رقص درآمد که غم مدار
تا من به یاد دارم
نوروز دل فروز
نوروز جاودانی
نوروز مردمی
در وقت خود شکفته و پیروز می رسد.

هر جای این جهان
که ز ایران نشانه ای ست
در پیشواز نوروز
از شور و شادمانی
از پرچم و چراغ
از سبزه و بنفشه
گل آذین و تابناک
جان پاک، خانه پاک، دل پاک، عشق پاک
چشمی به راه باشد
مشتاق و بی قرار
کاین پنج روز زندگی آموز می رسد.
دیروز را به خاطره بسپار و
بازگرد
و آن را عزیزدار
که امروز می‌رسد



نوشته شده در 91/12/27ساعت 23 توسط ḨẵṂịḌ| |


norouz 1 Haftegy.ir  اشعار زیبای عید نوروز (3)

دوباره آمد از راه
بهار سبز و زیبا

جوانه زد درختان
در ده کوچک ما


نوشته شده در 91/12/27ساعت 23 توسط ḨẵṂịḌ| |

سلام

شاید برای خدافظی خیلی دیر باشه اما مجبورم چون رمقی نمونده واسم حالم اصلا خوب نیست

بعد از عملم هیچ کس پشتوانم نموند..

اگه ندایدیم حلالم کنین....

کاش تو این دنیا یه نفرش دل نگران من بود....

بای...

نوشته شده در 91/12/01ساعت 10 توسط ḨẵṂịḌ| |

 

 

 

 

 

متن های زیبا و عاشقانه

 

ديدی غزلی سرود؟
عاشق شده بود.
انگار خودش نبود
عاشق شده بود.
افتاد.شکست . زير باران پوسيد
آدم که نکشته بود .
عاشق شده بود

 

عاشقانه

 

براي عشق تمنا كن ولي خار نشو. براي عشق قبول كن ولي غرورتت را از دست نده . براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو. براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه. براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن . براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير . براي عشق وصال كن ولي فرار نكن . براي عشق زندگي كن ولي عاشقونه زندگي كن . براي عشق بمير ولي كسي رو نكش . براي عشق خودت باش ولي خوب باش

 

عاشقانه

 

هنگامي كه دري از خوشبختي به روي ما بسته ميشود ، دري ديگر باز مي شود ولي ما اغلب چنان به دربسته چشم مي دوزيم كه درهاي باز را نمي بينيم

 

عاشقانه


فراموش مکن تا باران نباشد رنگين کمان نيست تا تلخي نباشد شيريني نيست و گاهي همين دشواري هاست که از ما انساني نيرومند تر و شايسته تر مي سازد خواهي ديد ، آ ري خورشيد بار ديگر درخشيدن آغاز مي کند

 

عاشقانه

 

يك بار خواب ديدن تو... به تمام عمر مي‌ارزد پس نگو... نگو که روياي دور از دسترس، خوش نيست... قبول ندارم گرچه به ظاهر جسم خسته است، ولي دل دريايست... تاب و توانش بيش از اينهاست. دوستت دارم و تاوان آن هرچه باشد

 

عاشقانه


براش بنويس دوستت دارم آخه مي دوني آدما گاهي اوقات خيلي زود حرفاشونو از ياد مي برن ولي يه نوشته , به اين سادگيا پاک شدني نيست . گرچه پاره کردن يک کاغذ از شکستن يک قلب هم ساده تره ولي تو بنويس .. تو ... بنويس

 

عاشقانه

 

تو را هيچگاه نمي توانم از زندگي ام پاک کنم چون تو پاک هستي مي توانم تو را خط خطي کنم که آن وقت در زندان خط هايم براي هميشه ماندگار ميشوي و وقتي که نيستي بي رنگي روزهايم را با مداد رنگي هاي يادت رنگ مي زنم

نوشته شده در 91/10/18ساعت 20 توسط ḨẵṂịḌ| |

نوشته شده در 91/10/18ساعت 20 توسط ḨẵṂịḌ| |

سلام...

خوبین؟؟؟

من دوباره اومدم

بخاطر یه اتفاق تو کما بودم...

هیچ کس ازم خبری نگرفت....

این معرفتتون رو ثابت میکنه...

اما دوباره من برگشتم....

از این به بعد آپ میکنم دوباره.

اگه منو لایق دونتین بهم سر بزنید...

نوشته شده در 91/10/18ساعت 20 توسط ḨẵṂịḌ| |


 خداوند در تمام موجوداتی که آفریده زیبایی را به جنس نر داد....

................جز انسان !!!!!!!

چون به انسان نجابت داده

                               عقل داده

                                             درک و شعور داده .

 

                           پس انسانی که نجابت ندارد انسان نیست .

 

 

 

 

       

 

 

نوشته شده در 91/09/25ساعت 19 توسط ḨẵṂịḌ| |

دیدی که سخت نیست  تنها بدون من

و صبح می شوند  شب ها بدون من

این نبض زندگی  بی وقفه می زند

فرقی نمی کند  با یا بدون من

دیروز اگر چه سخت امروز هم گذشت

طوری نمی شود  فردا بدون من

گاهی گرفته ام اینجا بدون تو

تو چی؟ چگونه ای آنجا بدون من

یلدا گرفته ای؟گفتی نمی شود

دیدی که می شود یلدا بدون من

نوشته شده در 91/09/25ساعت 19 توسط ḨẵṂịḌ| |

خیلی سخته
خیلی سخته که یه روزی بفهمی کسی که یه رنگ تر از همه میدونستیش رنگین کمون تر از همس!


کسی که تنها مرهم دل بیمارته با دستای خودش یه زخم عمیق تو دلت بکنه به روی خودش نیاره ـ تازه بخواد خودش از اون پرستاری کنه و بازم براش مرهم باشه ولی ندوونه نمک روی زخمه


خیلی سخته فکر کنی برا عزیزترینت یکی یه دونه ای ولی سپیده دم یه نفر بیاد و بگه نه منم هستم!


سخته بخوای پنبه های اعتمادو تو گوشت کنی ولی هر لحظه فریاد حقیقت گوشاتو کر کنه!
سخته که با تمام وجودت بخوای رو پات وایسی ولی قلب شکستت تورو از پا دربیاره


برچسب‌ها: سخته بخدا, چرا رفتی, من با این همه خاطه چه کنم
نوشته شده در 91/09/25ساعت 19 توسط ḨẵṂịḌ| |

سلام..

با عرض پوزش از همه اونایی که منو دعوت کردن به وبشون دعوت کردن ومن نرفتم

بقران شرمنده همتونم..

به فاطمه زهرا یه مشکل خانوادگی واسم پیش اومده که اونقدر اعصابم خورده که دارم دیونه میشم...

امیدوارم درکم کنید..

بازم از همه عذر میخوام...

واقعا شرمندتونم...

حالم خیلی بده..

همش جئروبس همش دعوا..

اه خسته شدم بقران...

ترو خدا دعا کنید واسم...

 


برچسب‌ها: واقعا شرمنده ام, ببخشید, درکم کنید
نوشته شده در 91/09/21ساعت 17 توسط ḨẵṂịḌ| |

هـــــچکس اشکــــی برای مـــــانریختــــ
هــــــرکــــــه بــــامــــابـــود ازمـــــا می گـریخـــتـــــ
چـــــــنــــد روزیستـــ حـــــالــــــم دیدنـــیســــتـــــ
حـــــال مــــــن از ایـن و آن پــــــرسـیدنـیسـتـــــ
گــــــاه بـــر روی زمـــــــیـــن زل مـیــــزنــــــــمـــــ
گــــــــاه بر حــافـــــــــظ تــــــفــــــال مـیزنـــمــــــ
حـــــافــــــظ دیــــــــوانــــــــــه فــــــالــــــم راگـــــرفتـــــ
یـــــکــــ غزل آمـــــــد کتــه حــــالــــــم را گـــــرفتـــــــ
مـــــا ز یـــــــاران چــــــــشـــــم یـــــاری داشتــــیمــــــ
خــــود غـــــلـــط بـــــود آنــــــچــــــه مـــیـــــپــــنــــداشتـــتیمـــــــ

 

                 

نوشته شده در 91/09/17ساعت 21 توسط ḨẵṂịḌ| |

 
من آن ابرم كه مي خواهد ببارد

دل تنگم هواي گريه دارد

دل تنگم غريب اين در و دشت

نمي داند كجا سر مي گذارد

نوشته شده در 91/09/17ساعت 21 توسط ḨẵṂịḌ| |

این دو فرد عاشق یه چند سالی بود که با هم دوست بودنند و خیلی هم دیگرو دوست داشتند اینا خیلی کم همدیگرو می دیدند چون مادر پدر دختره خیلی بهش گیر می دادند و خیلی بهش حساس بودند و نمیذاشتند زیاد بره بیرون . یک روز پدر دختره می فهمه که دخترش (ساناز) دوست پسر داره و گوشیشو ازش می گیره یه چند روزی هم از خونه نمی زاره بره بیرون . دوست پسرساناز (کیارش) می بینه که گوشی ساناز چند روزیه که خاموشه و خبری ازش نیست کیارش دیونه می شه نمی دونه چی کار کنه بعد به ذهنش می زنه ومیگه برم جلوی مدرسه شاید بتونم ببینمش ودلیل رو ازش بپرسم ولی هر وقت می رفت جلوی مدرسه می دید که ساناز زودتر زنگشون خرده و پدرش اومده دنبالش رفته تا یه روزی زودتر میره و می بینه ساناز جلوی در مدرسه وایستاده و منتظر باباشه میره نزدیک که باهاش صحبت کنه از این طرف شانس بد پسره بابای دختره می یاد و ساناز سوار ماشین میشه و میره کیارش تا یک ماه نتونست ببینتش تا یک روز ساناز کلاس تقویتی تو مدرسه داشت که کیارش رفت دید که ساناز با دوستاش داره میره ساندویچی وبرای ناهارشون ساندویچ بگیرن وقتی که ساناز وارد ساندویچی شد کیارش هم رفت تو ساناز وقتی کیارشو دید زبونش بند اومد وجریان رو واسه کیارش تعریف کرد و گفت:
ادامه مطلب
نوشته شده در 91/09/12ساعت 19 توسط ḨẵṂịḌ| |

 

 

نوشته شده در 91/09/12ساعت 18 توسط ḨẵṂịḌ| |

سلام...

چیزی شده؟؟؟

چرا دیگه پست هام نظری نداره؟؟؟

از دستم دلخورین؟؟

از من متنفرین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟////

میخواین این وبلاگ لعنتی رو حذف کنم؟؟؟؟؟؟

آره...؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

از خودم متنفرم.........

خیلی نامردین ازهمتون دلخورم....

 


برچسب‌ها: این رسم معرفت نبود, خیلی ناراحتم ازتون, دعا کنید بمیرم
نوشته شده در 91/09/07ساعت 22 توسط ḨẵṂịḌ| |

امروز وارد کلاس شدیم

مثل همیشه سرد وتکراری

اما منظورم از سرد و تکراری کلاس نبود منظورم منظورم روز ها بود.

همه چیز مثل همه ی روزای قبل اما یه چیزی توجه م رو جلب کردو

دیگه صدای جیغ و فریاد معلم رو نمیشنیدم

چشمام فقط یه نقطه رو میدید.

احساس کردم سرم سبک شد نه شایدم دلم تنگ شد

جمله ای رو خوندم که قسم میخورم هیچوقت فراموشش نکنم اون نوشته این بود که میگفت:

خدایا

در سرمای نگاه های مردم

دلتنگ جهنمت شده ام . . .

 


برچسب‌ها: خدایامرا زودتر ببر جهنم, وای چه رفتار سردی دارند مردم, دلتنگ جهنمتم خدا
نوشته شده در 91/09/07ساعت 11 توسط ḨẵṂịḌ| |


دختري مي رفت ، پسري او را ديد و دنبال او روان شد .
دختر پرسيد که چرا پس من مي آيي ؟ پسر گفت : بر تو عاشق شده ام .
دختر گفت : بر من چه عاشق شده اي ، خواهر من از من خوبتر است و از پس من مي آيد ، برو و بر او عاشق شو . پسر از آنجا برگشت و دختري بد صورت ديد ، بسيار ناخوش گرديد و باز نزد دختر رفت و گفت : چرا دروغ گفتي ؟ دختر گفت : تو راست نگفتي . اگر عاشق من بودي ، پيش ديگري چرا مي رفتي ؟
نوشته شده در 91/09/07ساعت 11 توسط ḨẵṂịḌ| |

 

از غم توی چشمات دربدری میبینم


با مجنونای عالم همسفری میبینم


یه چیزی مثل عشقه که با تمام قدرت میزنتم زمین


اون غم توی چشمات همسفر یه عمره


همسفر یه راهه راهی که فرق نداره


که ته به چاه یا که سفر ماه


یه عمر چیه یه روزش یه ساعتش یه لحظش


از سر ما زیاده


وقتی که چشم به چشمات


زل میزنم میدوزم


حس میکنم آتیش غر میگیرم میسوزم


اون غم توی چشمات یه غزل یه واژست


یه عشق کهنه ای که توی یه شعر تازست


اون غم توی چشمات غصه ی برد و باخت نیست


خراب که شد که ساخت نیست


یه جوری که مردن بیشتر خوبه تا بردن


برچسب‌ها: غم تو چشماموببین, دوری تو واسم مهاله, ترو خدا برگرد
نوشته شده در 91/09/07ساعت 10 توسط ḨẵṂịḌ| |

 

 می روم...به کجا؟
 نمی دانم ....حس بدی ست...بی مقصدی!
 
 کاش نه باران بند می آمد...نه خیابان به انتها می رسید....


برچسب‌ها: نمیدانم بدون تو کجا بروم, کاش همچی خواب بود, کاش عشقمون تا ابد پایدار بود
نوشته شده در 91/09/02ساعت 14 توسط ḨẵṂịḌ| |


وقــتــی یــه دخــــتـر

واســه یــه پـسـر اشــک مـیـریــزه

یــعـنــی واقـعــاً عـاشـقـشــه


امـّـــا . . .


وقــتـی یــه پـسـر

واســه یه دخـــتـر اشــکـ بـریــزه

یـعــنــی . . .

دیــگــه نـمـیـتـونــه

هــیـچ دخـــتـر دیــگـه ای رو

مــثـل اون دوســت داشـتـه بـاشــه

نوشته شده در 91/09/01ساعت 11 توسط ḨẵṂịḌ| |

گیرم که باخته ام !!!
اما کسی جرات ندارد ب
ه من دست بزند یا از صفحه
بازی بیرونم بیندازد، شوخی
نیست من شاه شطرنجم !!!
صبورم و عجول!! سنگین...
سرگردان... مغرور...

اخلاقم گند است؟؟
به خودم مربوط است!!
غرورم از حد گذشته است؟؟
به خودم مربوط است!! ...
تمام زندگی ام خودخواهانه است؟؟
زندگی خودم است!!
از عده ای متنفر شده ام؟؟
به خودم مربوط است!!
از ناصحان خوشم نمی آید؟؟
سلیقه ی خودم است!!
صدای خنده هایم از حد عادی بلندتر است؟؟
خوش حالی خودم است!!
عده ای را به فراموشی سپرده ام؟؟
حافظه ی خودم است!!
دلم می خواهد این گونه باشم!!
مجبور به تحمل من نیستید من همینم راضیم از خودم(گیرم که باخته ام !!! اما کسی جرات ندارد به من دست بزند یا از صفحه بازی بیرونم بیندازد، شوخی نیست من شاه شطرنجم !!! )
صبورم و عجول!!
سنگین...
سرگردان...
مغرور...
لجباز به مقداری زیاد ...
با یک پیچیدگی ساده و مقداری بی حوصلگیه زیاد!!!
تخریب می کنم آنچه را که نمی توانم باب میلم بسازم...
آرزو طلب نمیكنم، آرزو میسازم...
لزومی ندارد من همانی باشم که تو فکر می کنی ، من همانی ام که حتی فکرش را هم نمی توانی بکنی ...
لبخند می زنم و او فکر میکند بازی را برده ، هرگز نمی فهمد با هر کسی رقابت نمی کنم...
زانو نمی زنم، حتی اگر سقف آسمان ، کوتاهتر از قد من باشد !
زانو نمی زنم، حتی اگر تمام مردم دنیا روی زانوهایشان راه بروند ! من زانو نمی زنم...

                        
برنده این بازی منم فقط من

برچسب‌ها: آره فکرکن توبردی, آره فکرکن تو قلبمو شکستی, آره فکرکن خیلی سنگ دلم
نوشته شده در 91/09/01ساعت 11 توسط ḨẵṂịḌ| |

دلم شکست!

عیبی ندارد شکستنی ست دیگر

لعنتی،میشکند

اصلا فدای سرت

قضا و بلا بود از سرت دور شد...

اشکم بی امان می ریزد

مهم نیست

آب روشنی است

خانه ات تا ابد روشن!!


برچسب‌ها: دلم شکست عیب ندارد من عادت دارم, بغض داره خفم میکنه, چطور دلت اومد بازیم بدی
نوشته شده در 91/09/01ساعت 11 توسط ḨẵṂịḌ| |

به نام آفریرگارعشق

داشتم باخودم فکر میکردم چقدر دنیا زیباو وفا داره.

زندگی بهتر از این ممکن نیست. خانواده ما 4نفر بودن. مامان وبابام.ستایش خواهرم 5سالشه تو فامیل بهش میگن نانسی آخه خیلی زیباست.چشمانی عسلی موهای بور..منم که سینا18سالمه..

داشتم برنامه ریزی میکردم واسه چندروز دیگه..آخه تولد ستایش بود.میخواستم بهترین تولد ومججلل ترین تولد رو واسش بگیرم.

خلاصه با خاله هام هماهنگ کردو وباهاشون رفتم توی طرقبه یه باغ کرایه کردیم.تزئینش کردیم ومیزوصندلی چیندیم...

آماده برگزاری بود. یه کیک 5طبقه هم واسش گرفتم..

خلاصه روز تولدش رسید..

همه آماده رفتن به سمت باغ شدیم. خاله هام وعمع هام وهمه دوستای ستایش بون.. منم خواستم با اونا برم اما ماشین ها همه پر بود.مجبور شدم با موتورم برم..

خلاصه رفتیم توی باغ خیلی باحال بود.. زدیمو رقصیدیم...

بعد3ساعت شادی کردن نوبت به خاموش کردن شمع ها شد ستایش گفت میخوام با داداش سینا فوت کنم. تو بغل گرفتمش و باهم فوت کردیم و حواسم نبود پام سر خورد با صورت رفتم تو کیک..همه خندشون گرفت ستایش هی به هوای کیکای رو صورتم میمومد بوسم میکرد..

خلاصه کادو هارو باز کردیمو شام خوردیم داشتیم استراحت میکردیم..

بابام با دوستاش رفتن بالای باغ عرق بخورن...

خلاصه بعد نیم ساعت بابام با چشمای شلا و تلو تلو خوران میومد سا مست بود..

همه سوار ماشین هاشون شدن که حرکت کنیم تو ماشین ما مامان وبابام وستایش بود منم با موتورم بودم..

من حالم خوش نبود یواش یواش آخر از همه میرفتم.. بابام حالت معمولی نداشت وبا ماشین لایی میکشید.. خیلی باهال بود..

تا جایی که یه تابلو نوشته بود ازسرعت خود بکاهید،خطر سقوط

این جمله هیچوقت یادم نمیره...

همینجوری که داشتم به اینور و اونور وامشب فکرمیکردم دیدم یهو صدای ترمز ماشین ما اومد..

لب دره بابام با160سرعت ترمز گرفته وماشین داره خط ترمز میندازه...

نه نه نه نه نه نه ...........

ماشین پرت شد پائین دره...نفهمیدم چطور از رو موتور خودم رو پرت کردم پائین..هیچی درد متوجه نمیشدم نفهمیدم چطور رسیدم پائین دره..خودمو پرت کردم دردی احساس نمیکردم فقط از سرم وپام خون میمومد اما اهمیت ندادم وفقط به ماشین توجه میکردم...

خلاصه رسیدم کنار ماشین.. صدایی نمی اومد...همه از بالا صدا میزدن سینا حالشون خوبه؟سینا چی شد؟؟

داشتم دق میکردم پاهام سست شده بود نمیتونستم برم جلو..اما صدای ستایش رو شنیدم که گفت داداش داداش...

هرجرو بود مامان رو کشیدک بیرون بعد ستایش رو کشیدم بیرون صورتش پر خون بود.. خوناشو پاک کردم گفت داداش.. گفتم جون داداش؟؟

چشماش توی تاریکی شب برق میزد صورتش با قرمزی خون یکی شده بود..

هرچی منتظر جوابش شدم اما جواب نمیداد.. هرچی میگفتم ستایش ستایش..اما چشماشو واسه همیشه بست...

تا اینکه آمبولانس اومد و منتظر بودم بگه نگران نباش حالشون خوب میشه...

اما روی مامان بابام وستایش پارچه سفید کشید...

نشستم روی زمین و داد میزدم وخودمو میزدم...

من موندمو یه دنیا غم.. هنوز باورم نمیشد...

جرئت نمیکردم برم تو اتاق ستایش.. هرچی از ستایش میدیدم داد میزدم و گریه میکردم...


برچسب‌ها: واسه سینا هم دعا کنید بره پیش ستایشش, اون طاقتشو نداره دنیا بدون ستایش رو
نوشته شده در 91/08/30ساعت 11 توسط ḨẵṂịḌ| |

سلام  شهادت ۲فرزند رشید حضرت زینب*س* را به همه تسلیت میگم.

این هم یه رمان زیبا..

فعلا فصل اولشو نوشتم بخونید ببنید ارزش داره فصل دومشو بنویسم یا نه..

ممنونم...

راستی من از همه دوستانی که خیلی کم به وبلاگشون سرمیزنم عذرمیخوام بقران

 وقت نمیشه الان

 ساعت ۱۱ شبه از سرکار اومدم و آپ کردم وفردا ساعت۶سرکار..بله دیگه زندگی خرج

 داره..ولش....

ولی ۵شنبه میام به همتون سرمیزنم ومیشینم همه مطلباتون رو میخونم بخدا میام

 بجون بچم قسم.

عذرخواهی منو بپذیرید دوستای گلم

 

حالا رمان رو بخون وبگو چطوره.فقط یکم طولانی شد شرمنده ولی تحمل کن ارزششو داره:

 

 

خلاصه : داستان زندگی دختری به نام سوگل که تو یه قمار خونه کار میکنه صاحب اونجا زنی به اسم شهرناز و پسرش سوگل را اذیت میکنند......یه روز سوگل همونجا مردیو میبینه که بهش خیره شده......شهرناز با اون مرد سر تمام زندگیش قمار میکنه و اون مرد برنده میشه......شهرناز که زندگیشو تو خطر میدیده به پیشنهاد اون مرد گوش میده و در اضای گرفتن قمار خونش سوگلو به اون میده.....

بپر ادامه مطلب که خیلی قشنگه بقیش تخمه هم بیار هیجانیش کن


برچسب‌ها: قمارسرنوشت
ادامه مطلب
نوشته شده در 91/08/28ساعت 23 توسط ḨẵṂịḌ| |


آخرين مطالب
» این داستان رو حدید نوشتم... داستان عاشـــــقــانه ی کیارش با ساناز!!
» دوباره برگشتم بعد مدت ها امیدوارم منو فراموش نکرده باشین
» این هم حرفای دلم...
» عکس هایی از سرورمون
» آقا بیا منتظرم...
»
» عیدتون مبارک....
» عیدتون مبارک....
» خدانگهدار خاطراتم....
» متن های زیبا و عاشقانه

Design By : behnam.com